......... وقتـــــــی که دلتـــــــــ می گیـــــره... وقتــــــی دلتـــــ آواره میشه ... وفتــــــی هیچ ســـرپناهــــی نداری ... وقتــــــی احساس می کنی تو هفتـــــ آسمون یه ستاره نداری... وقـــــــی می فهمی که دنیــــــا با همه ی قشنگیای زودگذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ... وقتــــــی چشاتــــــ پر از اشکـــــــــــ هستـــــــ و یه شونه ی مهربون برای گریه کردن نداری .... وقتــــــی چشماتو می بندی و مرگـــــــ و آرزو می کنی .... اونوقتـــــ به دلتـــــــ نگاه کن .. به خودتــــــــــ .. به گذشتتــــــــ .. و به اتفاقهایی که باعثـــــ اینها شده نگاه کن .. سعی کن حکمتــــــ زندگیتــــ رو بفهمی ... ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدستـــــ آوردی ...؟ اگر تونستی چیزهایی که بدست اوردی و ببینی و درک کنی ... اونوقتـــــ تو برنده ای ... حتی اگه تـــو ظاهر بزرگترین شکستهای توزندگیتــــ رو تجربه کرده باشی ..چون با چیزهایی که بدست آوردی میتونی آینده اتـــــــ رو با پایه های محکمتر بنا کنی ... ..... دیـــــــــار ... تو ز دیـــــار من آمدی ... سکوتــــــــ جانم به هـــــــم زدی شیشـــــــه ی غــــم به تلنگـــــری ... زدی شکستــــــــــ چو نغمه ای بیــــــش و کم زدی ... به دل ریشـــم تو چنگـــــــــــ زدی روشنی چشمون تو ... به دل نشستــــــ هــــــوای من شد ... هــــــوای تـــــو صــــــــدای من شد ... صــــــــدای تــــــو تپیدن قلب به خاطرم ... کشیدن درد برای تو ... ...... تولدی دیگری ..! بـــــــزرگـــــ شده ام... نه به اندازه گـلهــــــا... به اندازه علفــــــــــ های هرز باغچه امــــان...! باز هـــم فصلــــــــی رفتـــــــــ لحظه ای در بر مـــــن پرپر شـــــــد .. انگار دوباره متـولـــــــــد شــــــــــدم ... تولــــــــدم مبارکــــــــــــــ ...!! ...... از تـــــو دلگیـــــــر نیستــــــــم از خـــــــدا دلگیــــــــرم ...... قصـــــه ... سرمو گذاشتم روی پاهاش .. خواستم برام مثله همیشه قصــه بگــه تا خوابم ببره.. دستهـــای مهربانش و روی موهام کشـــــید و نوازشـــم کرد .. چشمهامو بســتم به صدای آروم و قشــنگش گوش دادم .. قصه دختری که توی یـــــک دنیای بزرگ و بیرحم تنـــها بود .. خودش دلش کوچیک ولی غمهاش بی انتها بود .. آخر قصه گرمیه اشکی رو روی صورتم احســـاس کردم ! چشمهامو باز کردم که بگم مـــــامـــــان گریه نکن .. من تورو دارم و تنها نیستم و غمی ندارم.. ولـــــــی دیدم نیـسـتــــ تازه فهمیدم که اون دخترک قصه ........ و اون اشکها .......... دوباره چشمهامو بســـتم که شایــد.. چرا زمین خورده ام ... آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن بی تو... بی تو امشب باز يک گوشه نشستم.. در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس.. به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم.. گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم.. از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم.. از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟.. تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم... دوستت خواهم داشت ... عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني.. دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم.. درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني.. گوش خواهم داد بي هيچ سخني.. در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني.. در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي.. اينگونه شايد احساسم نميرد... برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی... تو را سپاس... توی قلب من میمونی... خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کوره بی تو رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو مه گرفته کوچهها رو اما سایه تو پیدا میشنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاست تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت توی قلب من میمونی پرغرور و پر نجابت... ..هر کسی منتظر یه هدیه از بابانوئله .. اما بهترین هدیه برای من کنار تو بودنه .. منتظرتم .. شب کریسمس رو بهت تبریک میگم.. و آرزو میکنم بابا نوئل بهترین هدیه هارو برات بیاره... چرا چرا ؟...... از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای عبور باید از داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب بعدی . با ترس و تردید رفتم داخل و از در رد شدم . به سیاهی رسیدم گفت باید درونت مثل من بشه گفتم چرا گفت سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید همدم من بشی گفتم نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو بهم گفتی سلام بنده من خوش امدی.. اینا همه ازمونی بود که تو امتحان بشی گفتم خدایا چرا ؟.. گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟ چرا چرا چرا چرا ................. ::.. مــــــــن ..:: من غریبــــه دیروز .. آشـــنای امروز .. و فراموش شده فـــردایــــــم .. پــــــس در آشــــنایی امروز می نویســـــم تـــا در فردای تـــلخ جدایی بیـــــاد آوری مـــرا چون روذی بوده ام ..! خاطــــــرم را به خاطـــر بســـپار بــا مهــــر عشـــــق .. شـــــاید فردا نبــــاشــــــــــــــم ... گل سرخ .... غنچه از خواب پرید.. ..، همیشه از خارهای آن شکایت می کنند.. دلتنگی ... در هنگام بدرود وقتی که چو مرغان از آشیانه پرگشودیم .. شاید که مردیم ..! شایــــــد که همدیگر را هرگـــز ندیدیم .. از همین امـــروز که در کنارت هســـــتم برای فردا و فرداهایـــی که نمی بینمت دلتنگم... آرامـــــــش ... دلـــــم می خواهد خامـــوش در کنـــــارتـــــــ بنشــــــینم.. و از صــــــدای نفســـهایتــــــ غرق در شــــــادی شوم .. می خواهم بودنتـــــ را بدون هـــیچ دغــدغه و دلواپــسی لــــــمس کنم ... نوشته های یک رفیق ...بهتر بگم...::: تک رفیقم :::...
سلام با احساس پاک رفیقی که در رفاقت معرفت خرج میکند. حتما تا به حال دوست رفیق زیاد داشتین.. و خاطرات خوب و بد زیاد دارین تو عالم رفاقتها و معرفتها. از این که رفاقت خوب رفیقتون با رفیق دوس داشتنیش مهم بوده که اینجا هستین خیلی ممنونم و آرزوی بهترینارو واستون دارم. راستش بیستم و هشتم مهر دقیقا شد یک سال که خداوند دوستی رو به من هدیه کرد.. که باعثو بانی خیلی چیزها تو زندگیم شد،. از بزرگترینش که متوجه شدم ریشه معرفتو رفاقت هنوز خشک نشده.. تا شدن منجی قهرمانی تو مسابقات جودو و ... خیلی خوشحالم که این یک سال را در کنارت مشغول نوشتن بهترین خاطرات زندگیم بودم و بی اونکه انتظار یا توقعی داشته باشی معرفتتو از من دریغ نکردی. نمیشه تو چند خط یا چند سطر ازت تشکر کنم بابت این یک سال.. اما فقط به این اشاره میکنم که تو یکی از بهترینهای زندگیم هستی و بودی..، رفیق با مرامه من سالگرد رفاقتمون مبارک... پلنگ... پلنگ نری دلباختهی آهوی ماده شد. پلنگ نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود. گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. 




نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است ...
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام ... 


که به حرف هایم گوش دادی.
که به من جراْت و شهامت دادی.
که با من شریک شدی.
که خواستی در کنارم باشی.
که به من اعتماد کردی.
که مرا تحسین کردی.
که گفتی دوستت دارم.
که در فکر من بودی.
که برایم شادی آوردی.
که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.



و گلی تازه به دنیا آمد..
خار خندید و به او گفت: سلام..
و جوابی نشنید..
خار رنجید ولی هیچ نگفت..
ساعتی چند گذشت..
گل چه زیبا شده بود..
دست بی رحمی آمد نزدیک..
گل سراسیمه ز وحشت لرزید..
لیک آن خار در آن دست جهید..
و گل از مرگ رهید..
صبح فردا که رسید..
خار با شبنمی از خواب پرید..
گل صمیمانه به او گفت: سلام..
آنان که زندگی را بستری از گل سرخ می دانند..
غافل از اینکه: هر خار پله ایست برای در آغوش کشیدن گل سرخ ....


از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
پلنگی را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده پلنگی است. چقدر زیبا بود، ...
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده پلنگ شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
| Design By : Bahar |
